مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته،هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم. من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت.با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

به امید روز وصال

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

 

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل خاک آن جسم  پاک بابا

 

همین که نیست که غمخوارم شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

 

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

تا در آغوش بگیرمش مثل یک رویا      

همین که نیست که با هم  برویم

 به مسجد ، هیئت ، خرید  و یا هرجا

 

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

تهران ، قم ، مشهد امام رضا

 

همین که نیست بگوید : خسته نباشی پسرم!

همین که نیست کندآغوش اش را برویم باز

 

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد؟!

چرا سراغ نمی گیری از من تنها.. بابا

 

نگاه کن همه نمره های من عالیست

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا!

به گریه سر روی زانو می نهم و خوابم می برد

قاب عکس زمین  می خورد مثل یک رؤیا

 

نشسته است پدر در کنارمن با شوق

بوسه می زد و می گفت پسر من بر پا

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

 آهای پسرم  بگیر دستم را

 

کشید چفیه به چشمان ابری و باران...

گرفت خودکار از دست کوچک ام بابا!